خرید بک لینک
یکسری بحث و بگومگو تو محیط کاریمون پیش اومد. مدیرمون با ما ۴نفر نیروهاش جلسه گذاشت. من که موضعم مشخص بود، هرچی مهندس بگه مثل مادر بهش اطمینان دارم و با احترام تمام حرفاشو پذیرفتم. ولی سه نفر دیگه علاوه بر مخالفت بی‌حرمتی و بی احترامی کردن. اصلا برام قابل باور نبود کسی صداشو بگیره رو سرش و واسه حرف زدن داد داد کنه.بعد جلسه به مهندس گفتم آدما ظرفیت محبت و صمیمیت ندارن. گفت اشتباه خودم بوده مدیریت و دوستی رو قاطی کردم. از این به بعد مدیر خواهم بود. چند روز اول خیلی واسم سخت بود ولی این همون چیزی بو

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

شنبه هفته پیش که هوا آلوده بود، خواهرم زنگ زد که اورژانس همسرم رو برده بیمارستان امام، خودش داره میره اونجا و پسرش رو برسونیم اونجا. من پیش خودم فکر کردم بخاطر آلودگی هوا لابد دچار نفس تنگی شده و حتما زودی برمیگردن خونه. بچه هارو بردم خونه خودمون و مشغولشون کردم. دیدم برگشت خواهرم اینا طول کشید واسه بچه ها جا انداختم و به خواهرزاده کوچکم که خبری از ماجرای پدرش نداشت گفتم شب پیش ما بخواب.آخرشب خبردار شدم، شوهرخواهرم رو که رسوندن بیمارستان همونجا سکته وسیع قلبی کرده و کد خورده و احیاش کردن، بخاطر

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

امیرعلی جان من پنج سالش تموم شد. الهی شکر بابت تک تک لحظاتی که کنار هم بودیم.ما یه سیستم امتیازدهی تو خونمون داریم که آخرشب بچه ها کارای خوبشون و امتیازی که بابتش قرار بود بگیرن رو میگن. مثلا امیرحسین میگه قبل اینکه شما برسید خونه تکالیفش رو انجام داده و من بخش گفته بودم این ۵۰ امتیاز داره، خونه رو جمع کردن این ۲۰ امتیاز‌، با هم دعوا نکردن ۲۰ امتیاز، کتاب داستان خونده ۱۰ امتیاز. امیرعلی میگه با نورا بازی کردم و مواظبش بودم ۱۰ امتیاز، غذامو خوردم ۱۰ امتیاز و ... هر وقت امتیازشون بشه ۵۰۰ یا ۱۰۰۰تا

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

من و خواهرام به همراه خواهرزاده هام چندباری با هم اپارک رفته بودیم، ولی تا حالا امیران نرفته بودند. هر سری مخالفت مهدی و دلیلش اینکه رفتن به استخر رو دوست نداره. هفته پیش ما یکشنبه میخاستیم بریم اپارک، به همه سپردم یه موقع جلوی بچه های من نگن ما رفتیم اپارک، وقتی برگشتیم خونه امیرحسین یواشکی ازم پرسید مامان خوش گذشت؟ چشم هامو بستم و گفتم آره. چقد ناراحت بودم که اینکارو واسه بچه هام نمیتونم انجام بدم.دوشنبه تو ماشین به مهدی گفتم خوب این بچه ها گناه دارن، بیا بریم مائو بخر و چهارشنبه بچه ها رو ببر

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

از دوهفته گذشته که ما از پیش مامانم اینا برگشتیم، مامانم سرماخورد، خودش شربت خورده، قرقره کرد و دمنوش اینا خورد. بخاطر گلودرد شدید بعد دو روز رفت دکتر که واسش چرک خشک کن تجویز کرد. یکم سرماخوردگی بهتر شد، اما مدام میگفت سرم خیلی درد میکنه. من بهش گفتم بزار پنجشنبه میام دنبالت برگردیم تهران. چهارشنبه صبح خواهرک زنگ زد که حال مامان اصلا خوب نیست، من دارم میرم شمال دنبالشون. حالت تهوع، سرگیجه، بی‌حالی و سردرد پیوسته تمام توانش رو گرفته بود. همونجا یکبار دیگه دکتر ویزیتش کرده بود و واسش یه آمپول ضدت

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

هی با دستم میشمرم و میگم خوب شدم ۴۳، بعد میگم نه هنوز تمومش نکردم ۴۲ ام، بعد میگم نه ۴۳ تمومه دیگه فوتش کردم رفت باید از ۴۴ بگم. خلاصه که یکسال به عمرم اضافه شد و خداروشکر بابت تک تک لحظاتی که تو این دنیا بهمون فرصت زندگی کردن داد.دوستای گلم خوبید؟ خوشید؟ بدترین روزهای عمرم رو از زمان جنگ و حتی تا بعد از زمان اعلام آتش بس گذروندم.اون روزا فقط و فقط میخابیدم، دوست نداشتم تو این عالم باشم، غصه بود و غصه بود و غصه و ...محال ترین اتفاقاتی که حتی تو ذهنم هم تصور نمیکردم، اتفاق افتاده بود، حمله به کش

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

محل کارمون واسه فرزند کارکنان کمپ ورزشی ۳ماهه گذاشته بود، تو خبر نوشته بودن والیبال بسکتبال، فوتبال، پینگ پونگ، شطرنج، اولش که با مهدی صحبت کردم گفت وااای از ساعت۷صبح تا۱بعدازظهر برن ورزش کنن! چه خبره! خسته میشن! کی ببره و کی بیاره و ... با خواهرک صحبت کردم، گفت اینهمه ورزش تو یکروز خوب بچه ها گناه دارن همش باید بدو بدو کنن. منم بیخیال شدم، تا همکارم رفت پسرش رو ثبت نام کرد و اومد، برنامه ورزشی رو ۳ ورزش تو روز چیده بودند و کلاس بندی های مختلف داشت.

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

امروز صبح زود رفتیم مصلی و واسه نماز اونجا بودیم. ما از هفت تیر پیاده رفتیم سمت مصلی. واسه رفتن به داخل مصلی به سمت درهای بالای مصلی هدایت شدیم و رفتیم داخل. به خاطر جمعیت خیلی زیاد آرام آرام میشد رفت جلو. بعد از خواندن نماز سعی کردیم به سمت درهای خروجی بریم. یکساعتی طول کشید تا رفتیم بیرون. جمعیت کل اتوبان رسالت رو پر کرده بود و ما دیدیم با جمعیت موجود اصلا نمیشه سمت مترو مصلی رفت. از کنار اتوبان مدرس به سمت پایین رفتیم که خداروشکر اونجا اتوبوس بود و سوار

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

هفته پیش از مدرسه امیرحسین تماس گرفتند که از ۲۱ تیرماه بچه ها به مدت ۳هفته کلاس دارند. گفتن پسر کوچک تون هم واسه پیش دبستانی بیاد مدرسه. واااای خدا قلبم امیرعلی من مدرسه ای شده. دیشب به بچه ها گفتم برید یه دوش بگیرید و کیف تون رو حاضر کنید. نفری یه دفتر و جامدادی تو کیفشون گذاشتند. خوراکی هم واسشون پچ پچ گذاشتم و پنکیک درست کردم. بعد رفتیم سراغ لباس، چند تا پیراهن مردونه آوردم، امیرحسین گفت وای مامان اینا آستین بلنده، گفتم قانون مدرسه تون هست.

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

زمستون گذشته خواهرم بهم زنگ زد که یه تاب آهنی بزرگ رو هماهنگ کرده بریم بار بزنیم بیاریم فعلا حیاط خونه مامانم اینا بزاریم تا بعدا که فصل بهار شد ببریم ویلای مامان اینا و اسباب تاب بازی بچه ها جور باشه. بهم گفت تو و همسرت میتونین عصری برید تاب رو بار بزنین بیارین خونه؟ دیگه من و مهدی رفتیم ولی تاب اونقد بزرگ بود که تو وانت جا نمیشد، زنگ زدیم یه آهنگر اومد پایه تاب رو از وسط برش زد، به سختی یه اسنپ وانت مناسب پیدا کردیم و تاب رو رسوندیم خونه.

برچسب: نویسنده: رضا نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 21:30

صفحه بندی